کلاهی که زمانی حرمت سر مرد بود
شده کاسه گدایی در دستش
که شاید رهگذری از سر ترحم
خرده پولی نثارش کند...
.
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
.
"راز درون پرده چه داند فلک
خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟"
"برگرد به برگشتن
از فاصله دورم کن..."
.
.
پاک و بدون سیاهی٬
یعنی سفید سفید٬
درست مثل روز نخست.
غرق در آرزو٬
میپاشی و میپاشی این سرد سفید را
بر سر و روی این سیاره غمزده..
.
.
این روزها٬
اشکها هم
سرابی بیش نیستند.
چشمه ها همه خشکیده اند .
گفته بودی که قحطی آب و احساس است...
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارَت گر بت نمیپرستی...
.
"نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچه او به سالیان
فشانده یا نشانده است."
* سیاوش کسرایی
چندیست دیگر٬ تو هم یادی از این قبیله و مردمان آن نمیکنی.
باران هم که دیگر نمیبارد.
قبیله و مردمان آن هم کم کم گویا دیگر به نبودن تو خو گرفته اند.
صادقانه بگویم:
فراموش شده ای.
شاید در خاطره ها.گذر لحظات پیرمردها و پیرزنها. یا چند خطی لا به لای داستانها.
نمیدانم.
افق را تا به حال دیده ای؟
میدانی چند قرن است که دیگر نشانه سفیدی در فضا دیده نمیشود؟
قبیله ما چندیست دیگر برای تو پیامی ندارد.
نه٬ بی پیام نیست٬
امید٬ در دل مردمان آن مرده است.
و ما دوباره٬ در اعماق جنگلهای انبوه نبودن محو گشته ایم.
مثل قبل. مثل همیشه. همیشه بی تو...
.
دکان بی متاع چرا وا کند کسی؟
.